در عمق خاطراتم
دنیای کوچک زینب
جمعه 3 خرداد ماه سال 1387
آزادیت مبارک!

به نام خدایی که خرمشهر را آزاد کرد...

خیلی با خودم کلنجار رفتم تااومدم این جا گفتم بیخیال امتحان داری فردا ولش کن یه بارم ننویس مگه چیزی میشه؟!

تقریبا به بهونه ی امتحان قانع شدم که نشینم اینجا ولی وقتی یکم تلویزیون دیدم، دیدم نمی تونم ننویسم از روز

مقاومت  روز به ثمر رسیدن  دلاوری مردان مرد ننویسم اگه...این جا بود می گفت  بابا چقدر حرف از شجاعت و حماسه  می گی بسه تموم شد رفت دختر خوب!!

ولی نه ما زنده ایم فقط به خاطر اون حماسه ها فقط به خاطر اون چیزی که تو اسمشو میذاری مسخره بازی ...

می دونی دلم خیلی می سوزه هر  قدر هم بگم خالی نمی شم نمی تونم از ایثار مردان مرد بشنوم و ببینم،وضع بعضی جوونامونم هم ببینمو هیچی نگم نمی تونم ببینم یک سری آدم کلی زجر تحمل کردن زجری که الان به یکدومشون فکر میکنم

طاقت تاب میشه  به خاطر دین ،جان و هستی  که الان ماداریم اونوقت ما نمک می خوریمو نمک دان می شکنیم ...

داشتم خفه میشد دیگه ببخشید!!


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 17887