در عمق خاطراتم
دنیای کوچک زینب
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
آخرین روزمون

امروز آخرین روز درسی مون بود. یعنی فقط بچه هارو توی امتحانا می بینیمو دیگرهیچ...

به همین مناسبت همه ی بچه های باحال مدرسه به چند گروه تبدیل شدن:یه سری از صبح دفتر خاطرات

پخش می کردن(عده ی زیادی از بچه ها) بعضی ها ساعت آخر کار هایی از قبیل:حلالیت خواستن  (منم

گفتم حلال کردن  خرج داره اخرجشم  یه بستنیه ) اما ما بدون بستنی بخشیدیم!(چه کنیم دیگه مااینیم)

،گروهی از بچه های لوس گریه میکردن،گروهی هم انگار نه انگار،یه سری هم که ما توی اونیم مشغول

شدیم به خیس کردن گروه یا آدم خاصی هرجوری که بودبا مشت،مشما،بطری،آشغال چیپس خلاصه

 خیس کردیم وخیس شدیم..

ما سال آخری ها هستیم ،بچه هامون از اینکه دیگه این مدرسه و معلماشو نمی بینن ناراحت بودن ولی من نه!!ناراحتی هایی هم اگه بوده به خاطر بچه های مدرسه است  نه معلمی،نه  معاونی،نه مدیری کسی نیست که مادلمون از ندیدنشون بسوزه (حلا نه ایننقدر شور)به جز بجه ها

خلاصه روز قشنگی بود...

سلام بر امتحانات!!!


جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387
چرا؟

اینطور که بوش می آد مثل اینکه بازم امام رضا مارو نطلبید.چر آخه!

ـ زیارت زورکی نمیشه که دختر!اگه طلبیدت بو خدا رو شکر کن اگه نه غر نزن!!!

 


جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387
طلائیه

خدا رحمت کند آقای ضابط رو میگفت: طلائیه چه طلائیه...

واقعا چه طلائیه.کاش میشد همونجا زندگی کنیم برا همیشه.

یکی از راویای لشکر 17 میگفت من 7 یا 8 ساله دارم کاروان میارم یه روز یه کاروانی آوردم بین اونا یه دختری دانشجوی پزشکی کاشان بود تو راه رفتیم شلمچه مسخره کرد ، رفتیم فکه مسخره کرد ، آوردیم طلائیه مسخره کرد ، تو طلائیه من بعد از صحبتها خاک تبرکی دادم دست این دانشجوها گفتم اینجا قدمگاه ابوالفضل العباسه این خاک رو ببرید هروقت دلتون گرفت و دلاتون آلوده شد یه گوشه بشینید و این خاک رو بو کنید یاد طلائیه کنید دلاتون باز بشه تا خاک رو دادم به این دختر خاک رو پرت کرد وگفت این مسخره بازیها چیه؟ تحویل نگرفت رفتیم از اینجا خرمشهر. شب خرمشهر خوابیدیم اول صبح دیدم یه کسی در اطاق رو میکوبه درو وا کردم دیدم همین دختر داره چه جور اشک میریزه و میگه یالا منو ببر طلائیه گفتم تو که میگفتی مسخره بازیه گفت تو رو خدا تو دیگه نگو شب خواب دبدم یه شهیدی از طلائیه اومد تو خوابم گفت تو میدونی اونایی که میان طلائیه ما یکی یکی میریم در خونه هاشون دعوتنامه بهشون میدیم.کی تورو راه داده خونه ما اومدی تو با اجازه کی پاتو گذاشتی تو طلائیه؟ گفتم آخه خانم دیگه مسیر ما طلائیه نیست.گفت یا منو میبری طلائیه یا من دیگه کاشان برنمیگردم همینجا میمونم.

گفت خدا شاهدِه برداشتم آوردمش طلائیه تا از ماشین پیاده شد پابرهنه شد دوید رو این خاکا خودشو انداخت اینقدر خودشو زد وگریه کرد...

طلائیه چه طلائیه. طلائیه قطعه ای از بهشت... اونجا دیگه شاه وگدا با هم فرق نمیکنند اونجا دیگه  همه میگن خدا. اونجا میشه با خود حاج ابراهیم همت حرف زد.

طلائیه چه طلائیه...........

 


دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
تا صبح قریب...

تقویم انتظار من پراز جمعه های

خط خورده است اما گمان نکن

که از انتظار خسته می شوم.هر

روز هفته به اتنظار جمعه ام

وهر جمعه به انتظار تو.

آری،گمان نکن که از جمعه

خسته می شوم.هر جمعه

که می گذرد روح سبزانتظارم تازه تر

از قبل سبز تر از قبل می شکفد و

من همچنان چشم به راهم

تا بیایی...

**********************************************************************************

تو آن گل بی عیب و نقصی که به آمدنت وعده الهی داده شده ومن می دانم که بانگاه به چشم انداز ظهرت باید آماده

باشم وگام های خودرا در راستای طلوع ظهور، استوار سازم و ناصر ویاور تو باشم.من باصدایی به بلندای تاریخ  و

همراهی او که ذخیره خدا بریاری دین وعزت مومنان و انتقام گیرنده از منکران ومنحرفان است را فریاد میزنم و  خودرا

 در بیکرانه گسترهی معرفت و محبت به ولایت تو احساس میکنم.

افزایش نیکی ها و نابودی زشتی هایم همه در همراهی تو وتنها باتو بودن ریشه دارد.

کمکم کن...


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 17861